آمبولانس
یه سلام گرم به همه دوستای گلم
مدتیه نتونستم آپ کنم ... الانم یه عالمه عکس هست که نمی دونم اونا را باید کی بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چند روزی در ولایت ما نمایشگاه کام سیت ( همون کامپیوتر و موبایل ) بر پا بود . بابا مرتضی هم اونجا غرفه گرفته بود و این چند روز حسابی گرفتار بود . دیروز روز آخر بود و منو علی به همراه مامانی و خانوم دایی و دایی رفتیم نمایشگاه .
حسابی خوش گذشت به خصوص علی آقا که دم به دقیقه از ما پشمک می خواست . همین که به غرفه بابا رسیدیم ... علی آقا انگار مالک اونجاست ... رفت و با اقتدار روی صندلی نشست و با تبلت تبلیغاتی جلوی ویترین شروع کرد به بازی و ما هم از مانیتور می دیدیم . حالا کی می تونست اونو بیاره ... خدا را شکر خانوم دایی با ترفند خاص خودشون علی را آوردند .
شب بابا هم ما رو دعوت پیتزا کرد ... جاتون خالی ... ولی این علی آقا اونجا هم کم آتیش نسوزوند از آخر که دیگه سیر شده بود شروع کرد به گشت و گذار و آبروریزی ... ما هم دیگه گفتیم بریم خونه تا بیشتر شر به پا نکرده .
در مسیر خونه علی آقا هوس رانندگی کردن که ترسوندمش و بهش گفتم پلیس جلوتر هست وما رو جریمه میکنه . یک دفعه یه آمبولانس از کنارمون رد شد بعد میدونید علی چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان میدونی اگه چراغ قرمز هم باشه بازم میتونه بره ، اگه سبز هم باشه ... فقط یه بوق بلند میزنه و میره .بهش گفتم چرا ؟ گفت آخه توش مریضه باید ببره دکتر .
دهنم باز موند بهش گفتم کی بهت گفته مامان جونم . میگه بابام گفته . بعد مرتضی گفت آره خیلی وقت پیش بهش گفتم .




آمبولانس
